Rated 5.0/5 based on 1 readers reviews
به مطلب امتیاز دهید :
( 5.0 امتیاز از 1 )
1397/02/30-00:34
عشق سال های وبا اثر گابریل گارسیا مارکز

در قسمتي از اين كتاب مي خوانيم: روزي خوونال حرفي به فرمينا زده بود كه حتي تصور آن براي زن غير ممكن بود، افرادي كه عضوي از بدنشان را از دست مي دهند، از درد، خارش، و انقباض عضله رنج ميرند، آن هم در محلي كه آن عضو وجود خارجي ندارد. حالا او هم پس از مرگ شوهرش…كتاب «عشق در زمان وبا» نوشته‌ي «گابريل گارسيا ماركز» و ترج

این مطلب از سایت بوک دوست، مطلبی در مورد عشق سال های وبا اثر گابریل گارسیا مارکز ارائه شده است، همچنین می توانید برای مشاهده ی مطالب بیشتر هم موصوع این مطلب، موضوع شعر، ادبیات، داستان دنبال کنید.

به گزارش بوک دوست :

 در قسمتي از اين كتاب مي خوانيم: روزي خوونال حرفي به فرمينا زده بود كه حتي تصور آن براي زن غير ممكن بود، افرادي كه عضوي از بدنشان را از دست مي دهند، از درد، خارش، و انقباض عضله رنج ميرند، آن هم در محلي كه آن عضو وجود خارجي ندارد. حالا او هم  پس از مرگ شوهرش…كتاب «عشق در زمان وبا» نوشته‌ي «گابريل گارسيا ماركز» و ترجمه‌‌ي «پرديس فتحي» است. ناشر درباره‌ي كتاب آورده است: «كتاب حلقه‌اي است، يك حلقه ي ماجرا را كه مي‌خواني، حلقه باز مي‌شود و با ماجرايي بزرگ‌تر، تكان دهنده‌تر، زيباتر و غمگين‌تر رو در رو مي‌شوي. شخصيت‌هاي اصلي رمان هر كدام داستان خود را تعريف مي‌كنند و در كنار داستان خويش با داستان شخصيت ديگر داستان رو در رو مي‌شويم، شخصيت ديگر راوي مي‌شود و داستان پيش مي‌رود تا همه چيز شكل بگيرد: داستاني از اواخر قرن نوزدهم تا اوايل قرن بيستم. از گذشته تا گذشته: همه چيز در هم محو مي‌شود و سرانجام دو عاشق به هم مي‌رسند، بعد از پنجاه و سه سال و هفت ماه و يازده روز و شب به هم مي‌رسند كه در يك كشتي، روي رودخانه، با هم، براي هم باشند و عشق بورزند و ديگر هيچ چيزي مهم نباشد: تا آخر عمر مهم نباشد.» در بخشي از داستان مي‌خوانيم: «فلورنتينو آريثا، پس از آن كه فرمينا داثا عشقش را رد كرده بود، حتي براي يك لحظه هم از فكر او بيرون نرفته بود. مرد به رغم چندين عشق طولاني و پر مخمصه، يك‌بند فقط به او فكر كرده بود و پنجاه و يك سال و نه ماه و چهار روز سپري شده بود. لزومي نداشت تا مثل زنداني‌ها روي ديوار سلول هر روز خط بكشد تا زمان را به خاطر داشته باشد و قاطي نكند؛ به هر حال هر روز مسئله‌اي پيش مي‌آمد و او را به يادش مي‌آورد. تنها با مادرش ترانزيتو آريثا، در قسمتي از يك خانه اجاره‌اي در خيابان پنجره‌ها زندگي مي‌كرد. مادرش از دوران جواني در همان خيابان يك مغازه خرازي داشت و در ضمن پيراهن‌هاي پاره و پارچه‌هاي كهنه تكه‌پاره را هم به عنوان باند زخم‌بندي مي‌فروخت تا براي بستن زخم سربازاني كه در جنگ مجروح شده بودند، به كار روند...» اين كتاب را انتشارات «راه معاصر» منتشر كرده است.

مشخصات کتاب